نَه به خواب رفته ایم
نَه خوابمان، رفته است
این، جبرِ لطیف دغدغه هاست
خوابمان نمی رود مانی !
روز سیزده گذشت
من هنوز با تو مانده ام مانی
عجب حکایتیست قرارِ رفتن و ماندن
تقدیرِ فردا را نمی دانم
تو تمثیلِ آمدنم باش !
حالمان خوب است
ـ وقتی اضطراب
نگاهِ دوست را پیاله می کند
حالمان خوب است مانی
به همین اندازه، که کسی دلتنگ ِ کَسیست
قصدم سیاه نیست
خاستگاهِ قلم این است
سفید دیدن، کاغذِ بیهودگیست
من، مُجری قلمم مانی !
چُنان تعبیرِ برادرم صادق
آماده خورانِ بی وجود
زندگانِ همسانند
که حماقتِ خود را
به پهنای تاریخِ هنوز
خورناس کشیده اند مانی
ـ خوابشان رفته بود
وقتی سرنوشت را دیگری رقم می زد
اکنون است که زمانِ زیستن است
خواه گُستره اش، حوضچهء سهراب باشد
خواه خفقان این روزگار
عمریست گذشته را حسرت نخورده ایم مانی
آینده هم از آنِ خیالِ معمول است
تفسیرِ وظیفه یا اختیار، شایستهء شعر نیست
دشواریِ فلسفه است
ما مجبوریم به زندگی !
تکرارِ اعداد را دغدغه کُنم
یا عَجزِ ناخواستهء طامات را
ما عزادار روز دیگریم
هشت یا سیزده،
فرقی نمی کند مانی
اگر "کم" می نویسم، ببخش !
انگشتانم را هرس کرده ام مانی
تا نوازشت را پُر ثمر به بار نشینم
بر ما خُرده نگیر
ـ اگر زبان سُرخمان، حماقتِ زندگیست
سعیمان، جبران رؤیاهای سبزِ بی ریشه است
سوگوار حادثه ایم مانی
نه آنچنان که کسی می میرد
نه آنچنان که کسی مُرد
راست بدان گونه که دِلی، دِق کرده باشد
بر من بخواب مانی
من باکرهء حقیقت انسانم
مگر نه اینکه بسانِ روشنیِ آفتابیم
پس چگونه ایم که طلوعمان را نمی فهمند
و هیچ کس، غروبمان را گریه نکرده است
از هم بِدَر این حقیقت ناخواسته را
من تاریک تَرَم
ـ از آنچه می خوانند !
وقتی تب می کنم
فکرم ورم می کند و می خواهم دنیا را نجات دهم
مادرت که تب می کند
مغزم ورم می کند و می خواهم دنیا را خراب کنم
ـ چند روزیست من و مادرت تب کرده ایم مانی !
عشق،
همخوابهء معروفیست
سوارش که نباشی
سوارت می شود مانی !
لکّه لکّه های دلم، قرارِ رفتن انسان است
دلم برایت لَک زده است مانی !
